حكيم زجاجى

642

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا حاجبى بود ايتاخ نام * بيامد به پرسش به نزد امام چو آتش ورا در دم مرگ ديد * همه شاخ بىبار و بىبرگ ديد سوارى كه اندر دم كارزار * نترسيد از تيغ‌زن صد هزار 65 به يك چشم در كامران بنگريد * بترسيد حاجب دلش بردريد به پشت آن سرافراز شد بازپس * عجايب نديدست اين‌گونه كس غلاف حسامش در آن ترس‌وبيم * بيفتاد و شد بر يكى جا دونيم چنان منفعل شد از آن ترك‌تاز * درآن‌دم كه مىخواست گرديد باز كه از صفهء قصر شد سرنگون * سر و دست و پايش به خون اندرون 70 به هنگام جان كندن آن شهريار * نظر كرد در حاجب نامدار روايت كند قاضى نامجوى * به نزد بزرگان باآبروى كه واثق بر آن صفه حالى بمرد * وديعت به داراى داور سپرد ورا در يكى خانه بردند زود * بدان تا بشويند ، چون كار بود بشد موش و يك چشم واثق بخورد « 1 » * دلم گشت از اين غصه پرخون و درد 75 نظر كن يقين دان كه آن چشم بود * كز او در دل حاجب افتاد دود يكى اهل دل گفت كاى لايزال * سر پادشاهان كنى پايمال تو چشمى كه امروز از يك نظر * خطيرى از او ديد خوف و خطر غذاى يكى موش كردى بجاى * پلنگى به دستش درآمد ز پاى به چشمى نظر كن كه هنگام كار * از او سرنگون شد يكى نامدار 80 پس از يك زمان خورد موشى نزار * سزد گر بمويم بر اين زارزار چرا برنمىآورى سر ز خواب * نمىبينى اين جنبش و انقلاب كه هردم شهى را زبون مىكند * چو بالا بَرَد سرنگون مىكند در اين دهر اگر دل نبندى به است * در اين گريه بر خود بخندى به است مقامى خطرناك داريم پيش * به‌زودى ببايد شد از جاى خويش 85 بگير از ميان چون كمان گوشه‌اى * به دست آر آن راه را توشه‌اى كه بىتوشه نتوان بر اين راه رفت * يكى روز بايد ز ناگاه رفت

--> ( 1 ) بمرد